برای جستن از مظان شکها، دایرة‌المعارف کلکها

2008-06-18 در 2:21 ق.ظ. | نوشته شده در موسیقی و فیلم, اجتماعی, ادبیات | بیان دیدگاه
برچسب‌ها: , ,

«ابوالفضل زرویی نصرآباد» طنزپرداز ماهری ست که در این شعر، همه را مجذوب خود می‌کند. ساده گویی که خود هنری بسیار مشکل است در این منظومه به اوج خود رسیده و نصرآباد متبحرانه تکنولوژی، مدرنیته و شهرنشینی را به چالش می‌کشد برای اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید. لینک دکلمه شعر با صدای خود استاد در پایان شعر موجود می‌باشد. حتی اگر به هیچ وجه اهل شعر نیستید باز هم تضمین می‌کنم که از شنیدن این شعر لذت خواهید برد.

مردای نازدار، مرد شهرن
با خودشون هم این قبیله، قهرن

مردای اخم و طعنه بی‌دلیل
مردای سرشکسته زن ذلیل

مردای دکترای حل جدول
مردای نق نقوی لوس تنبل

لعنت و نفرین می‌کنن به جاده
اگر برن چار تا قدم، پیاده

مردای خواب تو ساعت اداری
تازه دو ساعتم، اضافه‌کاری

توی رگاشون می‌کشه تنوره
تری گیلیسیرید و قند و اوره

انگار آتیش گرفته ترمه‌هاشون
همیشه تو همه سگرمه‌هاشون

به زیردست، ترشی و عبوسی
به منشی اداره، چاپلوسی

برای جستن از مظان شک‌ها
دایرة‌المعارف کلک‌ها

بچه به دنیا میارن با نذور
اغلبشون یه دونه، اون هم به زور

پیش هم از عاطفه دم می‌زنن
پشت سر اما واسه هم، می‌زنن

اینجا مهم فقط مقام و پسته
مردای شهری کارشون درسته

ادامه…

فایل صوتی را با حجم 2.5 مگابایت از لینک های زیر دانلود کنید

لینک کمکی غیر مستقیم از 4shared

احمق ها به بهشت نمی روند

2008-05-16 در 2:36 ب.ظ. | نوشته شده در اجتماعی, ادبیات, بدون دسته‌بندی | 3 دیدگاه

[خارجی، غروب، هوای کسل کننده و گرم]

اولی: مرگ حقه! همه مون بالاخره رفتنی هستیم؛ چجوری بهت بگم؟ پدرت به رحمت خدا رفت متاسفم!

دومی: [همه حالاتی که یک پدر تازه مرده بهش دست میده]

[داخلی، نیم ساعت بعد]

اولی: بابا انقدر خودتو اذیت نکن این یه دروغ سیزده بود [نیشهای تا بناگوش باز]

دومی: [با دهانی تا زانو باز] اما… اما مرتیکه احمق امروز که 20 اردیبهشته!!!

اولی: [با قیافه‌ای حق به جانب] حالا یه ماه اینور و اونور که توفیری نمیکنه! گفتم یه شوخی کنم کمی حال بیایم!

دومی: [شما بودید چیکارش میکردید؟]

زمین گواه من است (بودائیسم)

2008-04-27 در 12:00 ب.ظ. | نوشته شده در فرهنگي, اجتماعی, سایر موضوعات | 5 دیدگاه
برچسب‌ها: , , , , , , ,

در بوداگرایی قطب مخالف خدای خوبیها که خاستگاه نیروهای منفی باشد وجود ندارد. با این حال بوداییان وجود دیوها را هیچگاه رد نکرده‌اند اما وجود آنها را در روند رسیدن به بیداری و روشنی چندان مؤثر نمیدانند. البته در داستان بیداردل شدن بودا اینگونه آمده که موجودی ستیزنده به نام «مارا» کوشید تا «بودا» را از رسیدن به بیداری بازدارد. در حالیکه «بودا» زیر درخت «بودی» (بیداری) نشسته بود و داشت به بینش راستین دست می‌یافت و نزدیک بود که راز جهان را بفهمد «مارا» آمد تا از بیدار شدن «شاکیامونی» (بودا) جلوگیری کند و گردبادی پدید آورد، سنگبارانی از آسمان ایجاد کرد اما «بودا» هم از زمین یاری خواست و زمین سیلابی فرستاد و دیوهای همراه «مارا» را آب برد و سرانجام «مارا» موفق نشد و «شاکیامونی» بیدار شد. البته زمانی که همه ترفندهای «مارا» نقش بر آب شد و معلوم شد که «شاکیامونی» در راه خود پیروز گشته «مارا» از او یک گواهی خواست. «مارا» گفت که آیا سندی داری که نشان دهد تو در زندگیهای پیشینت به اندازه کافی پارسایی کرده‌ای و فضیلت جمع کرده‌ای تا بشود تو را به پشت پرده راه داد؟
سپس زمین ضامن شد که «شاکیامونی» به اندازه کافی اعتبار دارد و «مارا» دست از کارشکنی برداشت. بعد هم که «شاکیامونی» به بیداری (بودایی) رسید «مارا» گفت ما از کجا بدانیم که تو بیدار شده ای؟ «بودا» دستش را به زمین چسباند و گفت: «زمین گواه من است

××××

«بوداگرایی» دین و فلسفه ای است مبتنی برآموزه‌های «سیدارتا گوتاما» که در حدود ۵۶۶ تا ۴۸۶ (پیش از میلاد) می‌زیسته‌است.

بوداگرایی به تدریج از هندوستان به سراسرآسیا، آسیای میانه، تبت، سریلانکا، آسیای جنوب شرقی و نیز کشورهای خاور دور مانند چین، مغولستان، کره و ژاپن راه یافت. بوداگرایی به عنوان دین پاکان یا آریا آهراما در نظر گرفته می‌شد و یکی از ادیان شرمنی موجود است و با ۳۵۰ میلیون پیرو یکی از ادیان اصلی جهان به شمار می‌آید. بوداگرایی بیشتر بر کردار نیک، پرهیز از کردار بد و ورزیدگی ذهنی تاکید دارد.

آماج این ورزیدگی‌ها پایان دادن به چرخه تولد مجدد یا سمساره است که از طریق بیداری یا درک واقعیت راستین، رسیدن به رهایی یا نیروانا صورت می‌گیرد.
اخلاقیات بوداگرایانه بر بن-پایه‌های بی گزندی و رواداری برپا شده‌است.
بوداییان همواره از روش‌های درون پویی برای یافتن بینش نسبت به کارکردهای بنیادین روان آدمی و فرایندهای علّی جهان بهره میگیرند.
××××

چکیده آموزه بودا اینست:
ما پس از مرگ در پیکری دیگر باز زاییده میشویم. این باززایی ما بارها و بارها تکرار می‌شود. این را چرخه هستی یا زاد و مرگ مینامیم. هستی رنج است. زایش رنج است. پیری رنج است. بیماری رنج است. غم و اندوه، ماتم و ناامیدی رنج است. پیوند با آنچه نادلخواه است رنج است. دوری از آنچه دلخواه است رنج است. خلاصه اینکه دل بستن رنج آور است.(و این رنج زمانی پایان می یابد که دیگر منی ؛یا درک کننده‌ای نباشد چه او در قید حیات باشد چه نباشد(نگارنده). هدف باید بریدن از این رنج و چرخه وجود باشد. درک چهار حقیقت اصیل، هسته اصلی آموزه بودا را تشکیل میدهد. این حقایق عبارتند از: ۱. به رسمیت شناختن وجود رنج. ۲. اینکه دلیل رنج دیدن، تمایلات نفسانی است. ۳. و اینکه بریدن از رنجها دستیافتنی است. ۴. و درک اینکه راهی برای رسیدن به جایگاه بی رنجی وجود دارد.

این راه، راه اصیل هشتگانه نام دارد زیرا عوامل سازنده آن این هشت اصل هستند: گفتار درست، کردار درست، معاش درست، کوشش درست، توجه درست، تمرکز درست، جهان بینی درست و پندار درست.
آدمی بیمار است. بودا راه درمان این بیماری را درک آن چهار حقیقت میداند: کار حقیقت نخست از چهار حقیقت اصیل تشخیص این بیماری بعنوان بیماری رنج در انسانهاست. حقیقت دوم دلبستگیها را بعنوان باعث و بانی این بیماری بازمیشناسد. سومین حقیقت شرایط را سنجیده و اعلام می‌کند که بهبود امکانپذیر است. حقیقت چهارم تجویز دارو برای دست یافتن به سلامت است.


درک این حقایق و اصول، تمرکز و مراقبه نیاز دارد. این درک باعث احساس مهرورزی نسبت به همه موجودات می‌گردد. این آموزه‌ها آیین بودا (دارما) را تشکیل میدهند. بودا خود، آیین خود را مانند قایقی مینامد که برای رسیدن به ساحل رستگاری (موکشا) به آن نیاز است. ولی پس از رسیدن به رستگاری دیگر به این قایق نیز نیازی نخواهد بود. رسیدن به ساحل رستگاری آدمی را به آرامش و توازن مطلق میرساند. آنجاست که شمع تمامی خواهشها و دلبستگیها خاموش می‌شود. به این روی این پدیده را در سانسکریت نیروانا یعنی خاموشی مینامند.
راه اصیل هشتگانه که نسخه تجویز بیداردل (بودا) برای درمان رنجهاییست که همه بُوَندگان (موجودات) دچار آن هستند خود به سه گروه دسته بندی می‌شود:


درستکاری (شیلا)، یکدله شدن (سامادی) و فراشناخت (پرگیا). این سه مفهوم هسته تمرینهای روحانی بوداگرایی را میسازند. درستکاری که در راه هشتگانه به گونه گفتار درست، کردار درست و معاش درست آمده دستوراتی اخلاقی مانند خودداری از کشتن و دروغگویی را در بر می‌گیرد. یک بخش از درستکاری در بوداگرایی مربوط به دهش (دانا) می‌شود. این دهش تنها به مواردی مانند صدقه دادن و سخاوتمندی محدود نمی‌شود و معنی مشخص دینی دارد، یعنی تأمین نیازمندیهای روزانه همایه (جامعه راهبان بودایی (سنگها)). هموندان (اعضاء) همایه نیز به نوبه خود به دهش میپردازند. دهش آنها بالاترین دهشها یعنی آموزش آیین بودا (دارما) است.


مفهوم دوم راه هشتگانه یعنی دل را یکدله کردن یا کار کردن بر روی تمرکز است که سه بخش کوشش درست، توجه درست و تمرکز درست را در بر می‌گیرد. در این مرحله تمرکز شدیدی دست میدهد که در آن اندیشنده با موضوع اندیشه یکی می‌گردد. این پدیده، شهود و رسیدن به فراشناخت نیست بلکه یک پدیده روانی است. اینکار از راه یوگا و درون پویی انجام می‌گیرد. بوداگرایی همانند دیگر کیشهای هندی ذهن را ابزار بنیادین رهایی میداند و بر ورزیدگی درست ذهن تأکید مینماید. آماج کوشش درست یکپارچگی ذهنی و جلوگیری از پراکندگی اندیشه است. توجه درست باعث آگاهی از احساسات و آگاهی از کنشهای بدن و ذهن می‌گردد. این تمرینات سرانجام ما را به تمرکز درست میرساند که رسیدن به حالات گوناگون آگاهیهای خلسه آمیز در حین درون پویی (مراقبه) است و با آزمودن خوشنودی بزرگی همراه است. رسیدن به این حالات را درون نگری (دیانا) مینامند. بخش آخر راه هشتگانه یعنی جهان بینی درست و پندار درست تشکیل دهنده فراشناخت (پرگیا) است. رسیدن به فراشناخت یا بعبارتی حکمت اعلاء در بوداگرایی به معنی یافتن دسترسی مستقیم به واقعیت نهفته در پشت چیزها و یافتن بینشی فراسوی هرگونه شناخت است. این گام پس از گامهای درستکاری و یکدِلگی می‌آید و نتیجه یک درون پویی ویژه بودایی است. جهان بینی درست همان درک کامل چهار حقیقت اصیل و پندار درست همان مهرورزی و عشق است که ذهن را از شهوت، بدخواهی و ددمنشی می پالاید. اینها راه را برای رسیدن به فراشناخت هموار میسازند.


چکیده اینکه: از دیدگاه بودا ما اگر خواسته باشیم که از چرخه زاد و مرگ رهایی یابیم (در صورتی که به آن چرخه باور داشته باشیم) باید گرایش‌های نفسانی را کنار بگذاریم، درستکار باشیم، به یوگا پرداخته به حالات خلسه روحی دست پیدا کنیم که این تجربیات باعث مهرورزی ما به همه موجودات و بوندگان می‌شود و سپس از راه این درکها و تمرکزهای ژرف به روشنی و بیداری میرسیم و از این دور باطل خارج میشویم

منبع: ویکیپدیا

اگر ایرانی هستید، امضاء کنید

2008-04-13 در 1:26 ب.ظ. | نوشته شده در اینترنت, اجتماعی, خبری | 16 دیدگاه
برچسب‌ها: ,

اول اینکه: انقدر کلمه خلیج عرررب رو کنار خلیج فارس ننویسید! خودمان با دست خودمان در حال گسترش دادن این کلمه هستیم الآن هر جا خلیج فارس را جستجو کنیم کنارش همین کلمه هم هست!!! (میتوانید بنویسید عررررب)

دوم اینکه: من هم اعتراض خودم را نسبت به درج ترکیب «خلیج عرررب» کنار «خلیج فارس» توسط گوگل در «گوگل ارث»اعلام میکنم و اعتراض نامه را امضا میکنم.

اين دومين اقدام اينترنتی ايرانيان در اعتراض به تحريف نام «خليج فارس» است. در سال ۲۰۰۴ زمانی که اطلس جديد مؤسسه آمريکايی نشنال جئوگرافيک منتشر شد، مقابل نام خليج فارس در پرانتز «نام خليج عررربی» هم درج شده بود.

اين مسئله باعث اعتراض رسمی دولت ايران شد و در پی آن توزيع نشريه «نشنال جئوگرافيک» و ورود خبرنگار اين موسسه به ايران ممنوع شد.

اما چشمگير ترين اقدام در اين باره انفجار يک بمب گوگلی بود. عده ای از کاربران اينترنت و نويسندگان برخی وبلاگ های فارسی، صفحه ای طراحی کردند که در آن نوشته شده بود « چنين خليجی وجود ندارد، به دنبال خليج فارس بگرديد.» سپس با لينک دادن به اين صفحه با عنوان «arabian gulf» اين صفحه را در موتور های جستجو گر به صدر رساندند. به اين کار اصطلاحاً بمب گوگلی می گويند. بعد از گذشت چهار سال، هنوز هم اولين نتيجه جستجوی نام خليج عربی در تمام موتورهای جستجوگر اينترنت همين صفحه است.

و سوم اینکه: من عضو هر حزب سیاسی که باشم و با هرکسی بد باشم مسلما کشورم را نمی فروشم. و اجازه نمیدهدم نام دیگری جایگزین «خلیج فارس» شود. اگر ایرانی هستید این اعتراض نامه را امضا کنید و آن را برای دوستانتان ایمیل کنید.

آدرس صفحه اعتراض به درج ترکیب «خلیج عرررب» کنار نام زیبای «خلیج فارس»

نوشپاروی بعد از مرگ سهراب

2008-03-23 در 9:31 ب.ظ. | نوشته شده در اجتماعی, بدون دسته‌بندی | 2 دیدگاه

paroo.jpgامروز کسی رو دیدم که یه پارو خریده بود و خیلی داشت کیف می کرد وقتی اونو گذاشت توی صندوق عقب تاکسی و سوار شد یکی از مسافرها ازش پرسید که چند خریده و اون خیلی فاتحانه و مغرورانه گفت دو و پونصد! یاد روزهای برفی افتادم که پارو شده بود 10 هزار تومن تازه اگه پیدا میشد!!! این بیچاره هم معلوم بود خیلی بی پارویی اذیتش کرده بوده که برای سال بعد پارو خریده!

1387

2008-03-20 در 1:55 ب.ظ. | نوشته شده در اجتماعی | 5 دیدگاه

 

 

 

 

 

 

سال نو همه دوستان مبارک

 

 

 

 

 

 

واقعا که با این خط نوشتن اونم توی ورد پرس چقدر لذت بخشه

 

 

.

برای «مالنا»

2008-02-11 در 1:37 ب.ظ. | نوشته شده در فرهنگي, موسیقی و فیلم, نقد, اجتماعی | 14 دیدگاه
برچسب‌ها: ,

۱-
اوایل دهة ۱۹۴۰ است و شاید اصلاً آنطور که از لباسهای تابستانی مردم برمیآید، خود دهم ژوئن ۱۹۴۰ باشد که موسیلینی به فرانسة‌ شکست‌خورده اعلان جنگ میکند. خلاصه، ایتالیا – علیرغم همة تلاشها – بسختی درگیر جنگ شده است و مردان بیشماری عازم جبهه‌هایند. سیسیلیها سر از پا نمیشناسند. گویا همه چیز روال عادّی خود را طی میکند. بچّه‌ها بزرگ میشوند. کلاسهای درس برقرار است و بسیاری دل به پیروزیهای گستردة آلمان و ایتالیا بسته‌اند و آیندة بهتری برای خود تصویر میکنند.malena-02.jpg

در این میان ستوان نینو اسکوردیا، به شمال آفریقا اعزام شده و همسرش، مالنا – زیباترین زن شهر – تنها و بیکس مانده و چشم مردان شهر – خیره و گستاخ – بدنبال کامجویی از اوست. رناتو، راوی دوازده-سیزده سالة داستان هم، اندک‌اندک در آن سالهای سخت بزرگ میشود؛ شلوار بلند میپوشد؛ مانند بزرگسالان دوچرخه سوار میشود و عضو گروه است. رناتو نیز درگیر عشق افلاطونی و یکسویه مالناست. عشقی که بسیار به او میآموزاند و هیچگاه فراموشش نمیکند. مالنا، فیلمی‌ست عاشقانه.

۲-
«مالنا» (۲۰۰۰ – محصول ایتالیا و آمریکا) درام عاشقانة جوزپه تورناتوره – سازندة اثر بینظیر سینما پارادیزو – بنظرم بیشتر از هرچیز فیلمی است شخصیّت‌محور. بگمانم، بیشتر از اینکه جریان و روال داستانی فیلم تراژیک باشد، این خودِ شخصیّت مالناست که – بخودی خود – بی‌اندازه تراژیک است. آنچه از مالنا میبینیم، شخصیّتی معصوم و بی‌اندازه منفعل است؛ مثلاً او – که شخصیّت اصلی فیلم است – در سراسر اثر بیش از چند جمله صحبت نمیکند؛ همیشه نگاهش به پایین است و موهای بلند تماماً سیاهش و لبانی که هرگز لبخند نمیزند، از او شخصیّتی افسرده میسازد؛ خصوصاً وقتی موسیقی بینظیر متن فیلم بسیاری جاها، هنگام گام برداشتن مالنا بر تصاویر متحرّک افزوده میشود. در یک کلام، مونیکا بلوچّی – که بازیش را احتمالاً در ماتریکس و مصایب مسیح دیده‌اید – نقش مالنا، این زن بعایت معصوم را بخوبی اجرا کرده است. نگاه سرد بلوچّی در کنار اندام اغواگرش، همان تصوّر ما را از شخصیّت تراژیک مالنا بدون کمترین دیالوگ میسازد. مالنا، چیزی نمیگوید و حتّی هنگامیکه کتکش میزنند، لب به حرف و فحش باز نمیکند و تنها جیغ میکشد و ناله میکند. بخش بزرگی از شخصیّت‌پردازی مالنا، مرهون سکوتِ سنجیدة بلوچی‌ست.

۳-malena05.jpg
مالنا، بیش از شوهرش – ستوان اسکوردیا – قهرمان است. نینو اسکوردیا در اواخر داستان – در حالیکه همه گمان میکردند در جنگ جان باخته – به شهر بازمیگردد؛ در حالیکه زنش از شهر رفته و آنچه در اذهان مردم مانده، ننگ و بدنامی مالناست که برای گذران زندگی مجبور به تن‌فروشی میشود. مردم شهر، به شوهر مالنا که یک دستش در جنگ قطع شده، کم‌محلّی میکنند و هیچکس جواب او را نمیدهد. صحنه‌ای را بخاطر بیاورید که نینو اسکوردیا از چند مرد در شهر دربارة زنش میپرسد و آنها با زخم زبان و تمسخر پاسخ میدهند که خانوادة تو قهرمان است! و البتّه اسکوردیا تصدیق میکند که درست میگویید کسی که برای حرامزاده‌هایی مانند شما بجنگد قهرمان نیست.
بیشک، ستوان اسکوردیا قهرمان است؛ امّا قهرمان اصلی مالناست. منش مالنا در مواجهة با مردم شهر – که چون زیباست، از سوی زنان دیگر تحقیر میشود و مورد حسادت قرار میگیرد و از سوی مردان بعنوان طعمة خوشگذرانی شناخته میشود و بی‌چشم‌داشتِ تن، کاری به او نمیدهند – قهرمانانه است و اصولاً بهمین خاطر، داستان مالنا – مانند داستان دیگر قهرمانها و اسطوره‌ها – تراژیک است.
سنکا – فیلسوف رواقی قرن اوّل میلادی که اتّفاقاً هم‌وطن مالناست – میگوید، قهرمان کسی است که در مقابله با ناکامیها “واوهای عطف” را به “برای اینکه” تبدیل نکند. فرضاً نگوید: امروز باران آمد، برای اینکه مرا عصبانی بکند. بلکه بگوید: امروز باران آمد و من هم عصبانی هستم. این، همان منش قهرمانانه‌ایست که مالنا اتّخاذ میکند و برای همین هیچ کینه‌ای از مردمان شهرش بدل نمیگیرد؛ مردمانی که بواقع بدترین بلاها را بر سرش آوردند، چه در زمان جنگ و چه پس از آن که چون با سربازهای آلمانی میخوابیده، مویش را بریدند، مجروحش کردند و از شهر فراریش دادند. مالنا، باز بسوی آنها – بسوی شهری که حتّی قدّیسش او را حفظ نمیکند – برمیگردد و ما متأثّر از رفتار مالنا – با نوعی رواقیگری (Stoicism) – پیش خودمان میگوییم همشهریهای مالنا بیش از آنکه مستحق عقوبت و رنج باشند، مستحق دلسوزی و مداوا هستند.

۴-
هیچ کجای فیلم باندازة پایان آن رنجیده و ناراحت نشدم؛ وقتیکه مالنا، اینبار با شوهرش که بار دیگر او را بازیافته، به شهر برمیگردد و در بازار قدم میزند. حالا دیگر همه به او احترام میگذارند. این احترام احمقانه همان چیزیست که قلبم را بدرد میآورد. تفسیرم کمی فمنیستی است و متأثر از دیگر نویسندة محبوب ایتالیایی‌ام، لوئیجی پیراندلّو:
مالنا، وقتی بعنوان عضوی از جامعه مورد قبول و احترام دیگران است که زیر سایة مردی باشد. مالنای تنها را هیچکس نمیپذیرد. مالنای تنها حتّی بقدر فاحشه مورد قبول دیگران نیست: فاحشه هم پاانداز میخواهد! وقتی مالنا قدم میزند، یکی از زنهای بدگوی شهر بر روی تصویری دوتایی از بارونی پولدار و معشوقه‌اش میگوید: «معشوقة بارون بونتا، زیباتر [از مالنا] ست. دستِ کم جینا [معشوقة بارون] همة کارهایش آشکار است. بارون، هفته‌‌ای یکبار ترتیبش را میدهد و به پالرمو باز میگردد.» زن، وقتی مورد احترام و پذیرش دیگران است که تحت قیمومیت مرد باشد. وقتی مالنا در پایان فیلم با شوهرش به شهر بازمیگردد، همه باو احترام میگذارند و این همانچیزی است که آزارم میدهد. مالنا، تبدیل به همان کسی شده که مردم شهر میخواستند – زنی در سایة مردی؛ این همان چیزی است که زنان بدگو و مردان آزاردهندة شهر میخواستند. شاید بنظر نیاید؛ ولی بگمانم این بخش، تراژیک‌ترین قسمت فیلم است.

۵-
امّا، رناتو آموروزو، پسربچّه‌ای که در آن سالها، کم‌کم بزرگ میشود و اندامش را درک میکند و عاشقانه مالنا را میپرستد، دیگر شخصیّت اصلی فیلم است که داستان با روایت او پیش میرود و تمام میشود. تفکّری هیومی – در مقابل تفکّر افلاتونی – شخصیّت رناتو و دیگر بچّه‌های فیلم را ساخته است. هیوم در «رساله در باب ماهیّت انسان» برخلاف افلاتون، به یکی دانستن هویّت و عقل اعتراض میکند و ادّعا مینماید که میل و شهوت جزء اصلی ماهیّت انسان هستند و این امیال و شهوات هستند که انگیزة رفتار ما را شکل میدهند و عقل در ایجاد انگیزه عاجز است. بهمین خاطر در چند صحنه میبینیم که فکر مسیحی – که از فلسفة افلاتونی نشأت گرفته است – کنار گذاشته میشود. رناتو، دست مجسّمه قدیس را بخاطر بدقولیش در حفاظت از مالنا میشکند و درمانهای عجیب مادر برای بیرون راندن شیطان، بی‌تأثیر میفتد و جایش را به توصیة پدر میدهد. آنچه را رناتو هرگز فراموش نمیکند، عشق مالنا به او آموخته؛ عشقی که سراسر میل بود و نه عقل: میل هم میتواند آموزگار خوبی باشد. فی‌الواقع داستان در صحنة پایانی معنای خود را باز میابد؛ آنجایی که رناتو آموروزو بر روی تصویر دور شدن مالنا، اینطور روایت میکند: «زمان گذشته است و من، زنان بسیاری را دوست داشته‌ام و آنگاه که آنان مرا تنگ در آغوش میگرفته‌اند و می‌پرسیده‌اند که آیا بیادشان خواهم آورد، گفته‌ام: بله! شما را در یاد خواهم داشت. ولی، آنکس که هرگز فراموشش نکرده‌ام کسی است که هیچوقت این سؤال را نپرسید– مالنا.»
شخصیّت‌پردازی مالنا و رناتو هر دو عجیب و زیبا هستند. مالنا، شخصیّت پارادوکسیکال غریبی دارد: قهرمان و منفعل. و عجیب‌تر این است که رناتو، بی‌نهایت تحت تأثیر مالنا قرار میگیرد و آینده‌اش را با یاد و خاطرة مالنا شکل میدهد. بهمین خاطر است که پیشتر گفتم، «مالنا» بیش از آنکه فیلمِ روایت و داستان باشد، فیلمِ شخصیّت‌پردازی است.

۶-
افکار سازندة سینما پارادیزو – فیلمی که بعداً مشهور شد مخملباف ایدة اصلی ناصرالدّین شاه:آکتور سینما را از آن اخذ کرده – در مالنا هم ساری و جاری است. عشق‌بازیهای خیالی رناتو و مالنا در صحنه‌های فیلمهای سیاه و سفید رخ میدهد. تصویری از آنچه را در واقعیّت اتّفاق افتاده، رناتو در سینما میبیند. صحنه‌ای را بخاطر بیاورید که رناتو، با دوچرخه مالنا را تعقیب میکند و در میابد که بخانة مردی غریبه میرود. صحنة بعد، رناتو را داخل سینما نشان میدهد که به دیالوگ زن و مرد فیلمی سیاه و سفید دربارة خیانت گوش میدهد: «[مرد:] پس آنچه مردم میگفتند، درست است. [زن:] چه‌ات شده؟ خیلی عجیب بنظر میآیی. [مرد:] تو بمن با دروغهایت زخم زدی. [زن:] کدام دروغها؟ من هیچ دروغی بتو نگفته‌ام. [مرد:] من همه‌چیز را از آغاز میدانم. تو زن هرزه‌ای هستی. [زن:] ولی من هیچوقت کار اشتباهی نکرده‌ام. [مرد:] دروغگو! من تو را با دوچرخه‌ام تعقیب کردم. میدانم کجا میروی. همه چیز را میدانم. [زن:] نه [از اینجا در تخیّلات رناتو، زن، جایش را به مالنا و مرد جایش را به رناتو میدهد] [رناتو:] وکیل! دندانپزشک! [مالنا:] نه رناتو، من تو را دوست دارم. [رناتو به مالنا سیلی میزند:] دروغگو!»
آیا همة اینها همان تصوّر قدیمی افلاتونی را دربارة سینما شکل نمیدهد؟ آیا وقتی در سینما نشسته‌ایم، در غار افلاتونی نیستیم که تنها از دریچه‌ای باریک – از جاییکه آپارات مستقر است – اندکی نور بداخل میتابد و سایه‌ها را بر پرده نگاه میکنیم؟ چرا سینما – خود نفسِ سینما – تا اینحد برای جوزپه توارنتورة کارگردان اهمیّت دارد؟ آیا تورناتوره نمیخواهد بگوید که سینما تمام تخیّلات و اندیشه‌های بصری ما را شکل میدهد؟ در سینا پارادیزو، پسر بچّة فیلم که حالا کارگردان شده است، این فرصت را میبابد که به دهانة غار – به پشت آپارات – برود و پا به دنیای مثل و ایده‌ها، به جایگاه خدایان بگذارد. سینما، همه چیز و اصل زندگیست؛ تورناتوره اینطور میگوید. باز، اگر بخواهیم از ادبیات افلاتونی دور بشویم و به ذهن هیوم نزدیک، آیا نمیتوانیم بگوییم که سینما باز-ساخت انطباعات (impressions) ما در قالب تصوّرات (ideas) مرکب است؟ و آیا باز، سینما همه چیز – تمام ادراکات (perceptions) ما – نیست؟ از تورناتوره اگر بپرسید، میگوید هست!malena-03.jpg

۷-
اواخر جنگ دوّم جهانیست. چرچیل، استراتژی مدیترانه‌ای را اجرا کرده. ایتالیا «ناحیة نرم زیر شکم» محور بود. اگر جنگ به بالکان هم کشیده میشد، نیروهای آلمانی بین متفقین و شوروی به دام میفتادند. آلمانها در مدیترانه از همه جا ضعیفتر بودند. تازه، پارتیزانهای تیتو در یوگسلاوی هم قابل اعتنا نشان میدادند. اینطور، در ژوئیة ۱۹۴۳ خیلی سریع سیسیل و جنوب ایتالیا به تسخیر نیروهای بریتانیایی – آمریکایی درآمده. موسیلینی بدست پارتیزانهای ایتالیایی کشته شده. ایتالیا سقوط کرده و جزای کسانی که با آلمانها همکاری کرده‌بودند، تراشیدن موی سر است و گاهی داغ کردن صلیب شکسته بر پیشانی. بهرحال، جنگ تمام شده؛ با قربانیانی بیشمار. یکی هم، مالنا. اینطور، مالنا فیلمی دربارة جنگ است. بهتر بگویم: عاشقانه‌ای دربارة جنگ.

malena-04.jpg۸-
دست آخر، آنچه میماند توصیه‌ است که این فیلم سراسر ایتالیایی را ببینید. از بازیهای بینظیر بلوچی و سولفارو لذّت ببرید و طنین زیبای ایتالیایی گفتگوها را بشنوید و یادتان باشد – آنطور که همینجا بارها گفته‌ام – ایتالیاییها – ایتالیاییهای دوست‌داشتنی –، معجزة داستانند … و معجزة فیلم.

یادداشت‌های پویان و سیما

انقدر پاپيچم نشو!

2007-11-13 در 1:51 ب.ظ. | نوشته شده در اجتماعی | 14 دیدگاه

شنبه ۱۷ مرداد ۱۳۸۳ تا نیمه شب همه چیز مثل همیشه بود. چه كسی جرات كرده نیمه شب زنگ تلفن همراه چهره های سرشناس شهر را به صدا درآورد طی چند دقیقه نامی آشنا در گوش های معروف فرو رفت:«حسین مرد».
«چه گندی زدی حسین» بوی تعفن كه به مشام می رسد زبان ناخودآگاه به حركت می افتد.جمله اول پاراگراف از دهان رسول نجفیان بیرون آمد. امروز نه، دو سال پیش در ۱۷ مرداد بی تفاوت به سمت صبح می رفت.از صبح روز ۱۷ مرداد بوی تعفن محله را برداشته بود. مردم زیر كانال های آب را می گشتند كه لاشه گربه پیدا كنند و نگو كه حسین پناهی مرده است. این حرف های رسول نجفیان است. یكی از دوستان سابق كه همراه داود میرباقری، حسین را قبل از فرورفتن در خاك دید.
«از سر كوچه گفتم، چه گندی زدی حسین. قبل از آن داود میرباقری با من تماس گرفت و گفت بیا كه حسینت مرد. بعد از جر و بحث با نیروی انتظامی و مسئولان پزشكی قانونی بالاخره رفتیم بالا. من در زمان انقلاب جسد زیاد دیده ام اما چهره حسین هرگز از ذهنم پاك نمی شود. حسین تركیده بود. چشم هایش از حدقه بیرون آمده بود و خون اتاق را برداشته بود. تلفن همراهش غرق خون شده بود. همانجا در دل گفتم ای حسین بی معرفت، تو آخرین بار در برنامه جام جم به من گفتنی هیچ شماره ای نداری. چه مهمانی باشكوهی داشت، حسین پناهی. همسایه ها به مرده اش حسادت می كردند كه تمام چهره های آشنای شهر برای دیدنش ساعت سه صبح در كوچه سرپا ایستاده اند. برای مسعود جعفری جوزانی هم همه چیز با یك تلفن آغاز شد.رسول نجفیان با من تماس گرفت و گفت حسینت رفت. من آن روزها منتظر دیدن حسین بعد از دو سال بودم. دو روز قبل از مرگش بود كه احمد رمضان زاده آمد دفتر و گفت حسین می خواد تو را ببینه. گفتم مگر مرده، بیاد، ببینه. گفت خودش می گه می خوام یك دسته گل بگیرم و با لب پر لبخند بیام. به شوخی گفتم بهش بگو سبد میوه اش هنوز رومیزه. احمد گفت خودش گفته تا سه روز دیگه می آد. حالا دو سال است قراره سه روز دیگه بیاد.»
دو سال است كه آن سه روز هنوز نیامده. حالا كه دیگر هیچ وقت نمی آید، به گذشته می شود منصفانه تر نگاه كرد. دوستان روزهایی را كه پناهی بود و بی پناهی گذشت، مرور می كنند.
رسول نجفیان: «به چهار روزی فكر می كنم كه حسین در اتاقش تنها مرده بود. آن چهار روز من چه می كردم چهارشنبه سخنرانی برای نمی دانم كجا و به چه مناسبتی. پنجشنبه معبر گرمی در جنگ چرتكه در كاخ سعدآباد به مدت هشت ساعت. جمعه پخش زنده جام جم، ویژه آمریكا، اروپا، كانادا و آفریقا. شنبه شركت در جشنواره نفس و اهدای اعضا و جوارح بدن در صورت مرگ مغزی و خواندن «رسم زمونه» و گریاندن مردم در ضلع شمالی فرهنگسرای نیاوران و ساعت ۱۲ شب، تماس داوود میرباقری كه حسینت مرده.»
مسعود جعفری جوزانی: «به آن سه روز دیگر فكر می كنم. هنوز آن سه روز تمام نشده.» داوود میرباقری، مریم كاظمی، مجتبی اقدامی، پرویز پرستویی، خسرو شكیبایی و غیره چطور نشد، نشد كه بپرسیم
مرگ هم بازی بود
او مرگ خود را بازی می كرد. حكایت درست همان حكایت شعر مردار و مرگ با بازی در یك شب تابستانی است. حسین پناهی نادانسته مرگ اش را بازی می كرد. باز هم خاطرات تلخ یك شب تابستانی رسول نجفیان.«جسد حسین را نشسته بین تخت و عسلی پیدا كردیم. جسد وضعیت ناگواری پیدا كرده بود و بوی غیرقابل تحمل هم خانه را برداشته بود. پزشكی قانونی گفت آن ملافه را بردار و بینداز روی جسد. جسد نشسته حسین زیر ملافه رنگی برایم آشنا آمد. من این صحنه را از او قبلا دیده بودم. همیشه می گفت سردمه، سردمه. بله، حسین زیر ملافه نشستن ها را در دو مرغابی در مه، در به سبك آمریكایی و سایه خیال بازی كرده بود.»
حسین پناهی تلخ، تلخ بود. به قول خودش «مثل یك خارك سبز سردمه و می دونم هیچ زمانی دیگه خرما نمی شم.» با این حال طنز، بخشی از زندگی او بود. آخرین شوخی را دوستان نزدیك به خاطر دارند. یك طنز تلخ، لحظه ای قبل از وداع ابدی. یك كلمه، با این صدا: آه
«پزشكی قانونی یك كیسه داد تا جسد حسین را بگذارم داخلش. زیپ كیسه خراب بود. من با حسین حرف می زدم، گریه می كردم و با زیپ كلنجار می رفتم تا زودتر بسته شود و جسد حسین پنهان شود. وقتی كه با فشار زیپ را كشیدم بالا هوایی كه در سینه حسین جمع شده بود ناگهان خالی و صدای آه از دهانش خارج شد.»آه آخر را چند روز بعد از مرگ كشید.
وصیت نامه، خودش
دزدان مادربزرگ، سایه خیال، روزی روزگاری، آژانس دوستی و… چرا همیشه حسین پناهی نقش آدم های ساده لوح را بازی می كرد او را در گفت وگویی تلویزیونی به خاطر نمی آورید كه گفت: «پس از مرگم، خواهرم این راز را برملا می كند.» این هم حكایت همان طنز تلخ زندگی پناهی است. اگر دوستان نزدیك اش را دیدید، هرگز در جست وجوی این یك سئوال بی جواب نباشید. رسول نجفیان به این سئوال می خندد و می گوید: «برای من هم سئوال بود. پرسیدم و حسین گفت: رسول جان جدی نگیر، مردم را سر كار گذاشتم.»صورت جدی تر مسئله، حرف های مسعود جعفری جوزانی است: «وصیت نامه متعلق به كسانی است كه دارایی دارند. حسین كه دارایی نداشت. وصیت نامه او جز آثار و كارهایش چیزی نیست.» وصیت های حسین پناهی را خوانده اید
پایان سرگذشت
«چه میهمانان بی دردسری هستند مرد گان نه به دستی ظرفی را چرك می كنند نه به حرفی دلی را آلوده تنها به شمعی قانعند و اندكی سكوت.»
اندكی سكوت كنید. به احترام حسین پناهی كه همیشه بود… نبود. اندكی سكوت كنید و بعد اگر مجالی ماند، به سرنوشت او فكر كنید. «سرگذشت كسی كه هیچ كس نبود و همیشه گریه می كرد بی مجال اندیشه به بغض های خود تا كسی مرا گریه كند.»
پس خاتمه می دهیم سرگذشت مردی را كه كودك ماند و هرگز كودكی نكرد. گوش كن، هنوز صدایش می آید: «از شوق به هوا می پرم چون كودكیم و خوشحال كه هنوز معمای سبزی رودخانه از دور برایم حل نشده است آری از شوق به هوا می پرم و خوب می دانم سال هاست كه مرده ام.» اندكی سكوت، او قانع است

منبع: روزنامه خدابيامرز شرق

صفحهٔ بعد »

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.