ابرها

2007-09-21 در 3:20 ق.ظ. | نوشته شده در ادبیات | 9 دیدگاه

   تنها ابرها مرا به وجد می آورند. موجودات عجیب و غریبی که سکوتشان حیرت آور است و بوی جنگلهای شمال را می دهند. آنها بیشتر دعواهایشان را گریه می کنند. ابرها خیلی بازیگوشند، متولد می شوند، زندگی می کنند و می میرند ولی هیچ وقت پیر نمی شوند. آنها خدایان من هستند و زیبائیشان مرا به خلسه فرو می برد.

9 دیدگاه »

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

  1. مردان با احساس ! آه ، مردان با احساس …

  2. سلام
    تو این مدتی که نبودم به وبت خوب رسیدی
    قالب تازه کردی
    و چند تا مطلب نوشتی

    منهم اومدممم بعد از یک هفته سخت و طاقت فرسا!

  3. سلام
    تو این مدتی که نبودم به وبت خوب رسیدی
    قالب تازه کردی
    و چند تا مطلب نوشتی

    منهم اومدممم بعد از یک هفته سخت و طاقت فرسا!

  4. خدايان نا پايدار آسماني!
    خشمشان هم چون صاعقه است<اميدوارم گرفتار عذاب نشي!

  5. چه خوش تيپ شدي! مباركه!

  6. حرفهات بوي دل ميده، فكر كنم تو هم اهل دل شدي.

  7. ای بابا… عاشق شدی؟!
    در مورد مسئله قالب که یکوقت از رو من تقلب نکردین؟!

  8. شما هم که دچار ابر و باران و این حرفا شدی!
    به قول آقام جواد یساری : اسمت قشنگه ای عشق اما هزار اما …

  9. چه قدر این روز ها این جور متن ها را می شود دوست داشت .
    قیصر!
    این روزها باید به واژه های ساده
    و بی طرفی مثل نان
    دل بست
    نان را
    از هر طرف که بخوانی نان است .


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: