شعر از شهرام میرزایی

2007-08-10 در 5:52 ب.ظ. | نوشته شده در ادبیات | ۱ دیدگاه

از قهوه خانه ی سر میدان شروع شد

از شکل های داخل فنجان شروع شد

می آمدی و بافه ی گیسو به دست باد

و عشق از این فضای پریشان شروع شد

گنجشک تو شدم ،همه ی جفت بازی ام

از سیم های لخت خیابان شروع شد

– رحمت رساد شیخ اجل را – که بوسه مان

از باب » عشق و شور » گلستان شروع شد

پرسه شدی به باد ، هوا گردباد شد

بوسه زدی به ابر ، و باران شروع شد

حوّای مینیاتوری گیس گندمی !

از هیکل تو شوخی شیطان شروع شد

۱ دیدگاه »

RSS feed for comments on this post. TrackBack URI

  1. شاید از اینکه اولین نظر برا غزل ناب شما از یه پسر بچه ی 18ساله باشه زیاد خوشایند نیست.ولی این پسر بد افتخار میکنه که اولین نظر رو میده00ترکیب جالب مصرع آخرتون (شوخی00)ذهنم رو برد به شعر یکی از شاعران خراسان(شیطان دلیل سرکشی من نمی شود)که البته مطلع غزل ایشون با آخرین مصرع شما و کل شعرتون ناب و لذت بخش بود.


پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

وب‌نوشت روی وردپرس.کام.
Entries و دیدگاه‌ها feeds.

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: