شعر “زمستان” با صدای خود “اخوان ثالث”

ژوئن 18, 2008 at 4:01 ب.ظ | In ادبیات | 9 Comments
Tags: , , ,

http://www.zom.ir/files/km6whis0fvk7y36ad7tg.jpg

“زمستان”

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
سرها در گريبان است
كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد , نتواند ,
كه ره تاريك و لغزان است .
و گر دست محبت سوي كس يازي ,
به اكراه آورد دست از بغل بيرون ؛
كه سرما سخت سوزان است

نفس كز گرمگاه سينه مي آيد برون, ابري شود تاريك
چو ديوار ايستد در پيش چشمانت
نفس كاينست, پس ديگر چه داري چشم
ز چشم دوستان دور يا نزديك؟

مسيحاي جوانمرد من! اي ترساي پير ِ پيرهن چركين!
هوا بس ناجوانمردانه سردست … آي
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوي, در بگشاي

منم من, ميهمان هر شبت, لولي وش ِ مغموم
منم من, سنگِ تيپا خورده رنجور
منم دشنام پست آفرينش, نغمه ناجور
نه از رومم, نه از زنگم, همان بيرنگِ بيرنگم
بيا بگشاي در, بگشاي, دلتنگم
حريفا! ميزبانا! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد
تگرگي نيست, مرگي نيست
صدايي گر شنيدي, صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه مي گويي كه بيگه شد, سحر شد, بامداد آمد؟
فريبت مي دهد, بر آسمان اين سرخي ِ بعد از سحرگه نيست
حريفا! گوش سرما برده است اين, يادگار سيليِ سردِ زمستان است
و قنديل سپهر تنگ ميدان، مرده يا زنده,
به تابوت ستبرِ ظلمت نُه تويِ مرگ اندود, پنهان است

حریفا! رو چراغ باده را بفروز

شب با روز یکسان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت
هوا دلگير, درها بسته, سرها در گريبان, دستها پنهان,
نفسها ابر, دلها خسته و غمگين,
درختان اسكلتهايِ بلور آجين,
زمين دلمرده, سقفِ آسمان كوتاه,
غبار آلوده مهر و ماه,
زمستان است

ـــــ:::::ـــــ

فایل صوتی دکلمه این شعر توسط خود مهدی اخوان ثالث را با حجم 4 مگابایت دانلود کنید

لینک کمکی غیر مستقیم از 4shared

برای جستن از مظان شکها، دایرة‌المعارف کلکها

ژوئن 18, 2008 at 2:21 ق.ظ | In اجتماعی, ادبیات | No Comments
Tags: , ,

“ابوالفضل زرویی نصرآباد” طنزپرداز ماهری ست که در این شعر، همه را مجذوب خود می‌کند. ساده گویی که خود هنری بسیار مشکل است در این منظومه به اوج خود رسیده و نصرآباد متبحرانه تکنولوژی، مدرنیته و شهرنشینی را به چالش می‌کشد برای اطلاعات بیشتر به اینجا مراجعه کنید. لینک دکلمه شعر با صدای خود استاد در پایان شعر موجود می‌باشد. حتی اگر به هیچ وجه اهل شعر نیستید باز هم تضمین می‌کنم که از شنیدن این شعر لذت خواهید برد.

مردای نازدار، مرد شهرن
با خودشون هم این قبیله، قهرن

مردای اخم و طعنه بی‌دلیل
مردای سرشکسته زن ذلیل

مردای دکترای حل جدول
مردای نق نقوی لوس تنبل

لعنت و نفرین می‌کنن به جاده
اگر برن چار تا قدم، پیاده

مردای خواب تو ساعت اداری
تازه دو ساعتم، اضافه‌کاری

توی رگاشون می‌کشه تنوره
تری گیلیسیرید و قند و اوره

انگار آتیش گرفته ترمه‌هاشون
همیشه تو همه سگرمه‌هاشون

به زیردست، ترشی و عبوسی
به منشی اداره، چاپلوسی

برای جستن از مظان شک‌ها
دایرة‌المعارف کلک‌ها

بچه به دنیا میارن با نذور
اغلبشون یه دونه، اون هم به زور

پیش هم از عاطفه دم می‌زنن
پشت سر اما واسه هم، می‌زنن

اینجا مهم فقط مقام و پسته
مردای شهری کارشون درسته

ادامه…

فایل صوتی را با حجم 2.5 مگابایت از لینک های زیر دانلود کنید

لینک کمکی غیر مستقیم از 4shared

به عقیده گیوتین، سر آدم زیادی است

ژوئن 7, 2008 at 10:10 ب.ظ | In ادبیات | 10 Comments
Tags: , ,

پرویز شاپور را که می‌شناسید؟ همان اعجوبه‌ای که تبحر خاصی در آفرینش جملاتی جادویی داشت؛ همان جملاتی که هیچکس نمی‌دانست اسمشان چیست؟ شعر یا نثر ؟ تا اینکه شاملو آنها را “کاریکلماتور” نامید. در این صفحه از سایت امیر عظمتی چند نمونه بسیار زیبا ازاین کاریکلملتورها دیدم بخوانید و لذت ببرید:

- بار زندگی را با رشته عمرم به دوش می کشم.
- زندگی بدون آب از گلوی ماهی پایین نمی رود.
- باغبان وقتی دید باران قبول زحمت کرده ، به آبپاش مرخصی داد.
- قطره باران غمگین روی گونه ام اشک میریزد.
- فواره و قوه جاذبه از سربه سر گذاشتن هم سیر نمی شوند.
- جارو، شکم خالی سطل زباله را پر می کند.
- بلبل مرتاض روی گل خار دار می نشیند.
- برای مردن عمری فرصت دارم.
- در خشکسالی آب از آب تکان نمی خورد.
- قلبم پر جمعیت ترین شهر دنیاست.
- رد پای ماهی نقش بر آب است.
- گل آفتابگردان در روزهای ابری احساس بلاتکلیفی می کند.
- اگر خودم هم مثل ساعتم جلو رفته بودم حالا به همه جا رسیده بودم.
- به عقیده گیوتین سر آدم زیادی است.
- با چوب درختی که برف کمرش را شکسته بود ، پارو ساختم.
- با سرعتی که گربه از درخت بالا می رود، درخت از گربه پایین می آید.
- وقتی تصویر گل محمدی در آب افتاد ، ماهی ها صلوات فرستادند.

- ستارگان سکه هایی هستند که فرشتگان در قلک آسمان پس انداز کرده اند.
- دلم برای ماهی ها می سوزد که در ایام کودکی نمیتوانند خاک بازی کنند.
- پرگاری که اختلال حواس پیدا می کند بیضی ترسیم می کند.
- با اینکه گل های قالی خارندارند ، مردم با کفش روی آن پا می گذارند.
- آب به اندازه ای گل آلود بود که ماهی ، زندگی را تیره و تار میدید.

تا حالا “غزل پست مدرن” خوانده‌اید؟

ژوئن 7, 2008 at 10:03 ب.ظ | In ادبیات | 3 Comments
Tags: ,

به قول یکی از دوستان بسیار عزیزم سید مهدی موسوی يكي از عناصري كه در غزلهاي پست مدرن به چشم مي‌خورد «شكست روايت» است. يعني ديگر ساختار خطي و روايي بر غزل حكمفرما نمي‌باشد. اين ويژگي شباهتي به مسأله استقلال معاني ابيات در غزل كلاسيك ندارد بلكه اعتقاد دارد بايد ابتدا ساختاري بر شعر حكمفرما باشد تا ما بتوانيم آنرا بشكنيم. به بياني ديگر در غزل كلاسيك واحد شعر، مصرع يا بيت مي‌باشد اما در غزل پست مدرن كل غزل واحد مي‌باشد. اگر مایلید بیشتر بدانید به مقاله‌ای از سید مهدی موسوی در سایت کلاغ بروید این هم وبلاگش و این هم یک نمونه از غزل پست مدرن ایشان

محبوبه ، گربه ، بسته ی کبریت ، من ، اِسی

بازی شروع … از هیجان مقدّسی!!

آتش گرفت از دمش انگار می دوم

هرچند هیچوقت به جایی نمی رسی

من ، گریه ، بچـّه ها، هیجان ، سوت ، دست ، من

تمرین بچه گانه ی اصل ِ دموکراسی

تریاک کهنه ، منقل خاموش ، موش ، موش

این ماه هم نیامده بابا به مرخصی

زهره میان چند مگس با دهان باز

در خوابهاش توی لباس پرنسسی!

تصویر یک گلوله ی آتش که می دوم

- « مانند بیت قبل به جایی نمی رسی!! »

باران ، صدای خنده و سلـّول سوخته

تسلیم یک مجاری قبلا تنفـّسی

باید تمام کرد خودم را که نیستم

وقتی که مطمئنـّم ، این شعر را کسی…

و اما نمونه زیبایی از این سبک که تازه خوانده‌ام و انصافا باید اقرار کنم که مدتها بود چنین شعری نخوانده بودم از خانم فاطمه اختصاری است که از بهترین و فعالترین شاعران جوان است. ما که هر جا رفتیم اسم ایشان را دیدیم. این هم وبلاگ ایشان و این هم شعر

چهار بطری ِ اِس اُ اِس ِ (sos) گِلی از تو
چهار سال نشستن «در انتظار گودو»

به آب دادن یک مشت حرف بی‌هیجان
ادامه دادن با آدم بدون زبان

میان این همه خشکی، دو تا جزیره شدن
به چند بطری خالی مدام خیره شدن

زنی که در بغلت بودم و حواسم نیست
به شکل هیچ کسی را که می‌شناسم نیست

شبیه رابطه‌ای نصفه خسته‌ام، سردم
بدون تو به کدامین شروع برگردم؟!

میان ما خزه و گوش ماهی و تشتک
و بی‌اهمیّتی ِ دو قایق کوچک

چهار سال فقط پشت دوربین هستم
مدام دست تکان می‌دهم، ببین! هستم!

و دست‌های بلندی برای چنگ زدن
به مردِ/ غار نشین ِ سر ِ تو زنگ زدن

اُ ما اُ را اُ هُ ما با اُ ما هُ با ها را
در این زبان تو بلد نیستی هجاها را

سکوت گیجی در ارتباط یک نفره
مدام دور سرم چرخش دو تا حشره

صدای قطع شده توی موج‌های بلند
شب ِ به تنهایی گریه زیرِ یک پشه بند

چهار بطری ِ اِس اُ اِس ِ (sos) از تو زیر لحاف
و حرکت ِ دو جزیره به سمت چند شکاف

و توی خواب ِ… ته ِ چشم‌ها سفید شدن
کنار هم وسط آب ناپدید شدن

ــــــــــــــــــــ::::::::::ــــــــــــــــــــ

چند شاعر معاصر که در قالب غزل شعر می‌گویند

سکسکه‌های یک مست شهرام میرزایی

عینک کور لیلا اکرمی

ساعت بی کوک زهره جعفرزاده

برکه مهتاب مهدی معارف

ای وردپرس بی وفا

می 26, 2008 at 2:22 ب.ظ | In ادبیات, اینترنت, بدون دسته‌بندی | 2 Comments
Tags: , ,

اندر احوالات داشبورد مرموز وردپرس هزاران صفحه وب را بسی سیاه توان کرد ولی همین قدر سخن بس، که وبلاگ نویسانی متبحرتر از ما سنواتی چند زمام قدرت را در دست داشته‌اند و اینک اثری از آثار ایشان حتی در 100 top blogs هم به چشم نمی‌خورد.

وبلاگ نویسان! گنهی نیست خدا را / این وردپرس یاد ندادست وفــــــا را

دیروز تو را برد به داشبورد ولیـــــکن / امروز ته لیست فکنده ست شما را

حکایت

ایوب حکیم را پرسیدند وبلاگ نویسی از که آموختی؟ گفت از new chater ها (اسمایلی زرشک)

http://www.zom.ir/files/5isay76k8vwbngjoey01.jpg

فاطی کماندو: زن چادری که به بی‌حجابها گیر می‌دهد

می 21, 2008 at 11:52 ب.ظ | In ادبیات, بدون دسته‌بندی, فرهنگي, نقد | 27 Comments
Tags: , ,

http://www.zom.ir/files/n0bnpg8wc0zvnaysgprp.jpg

امروز کتابی به دستم رسید به ناماصطلاحات خودمانیاثری ازدکتر محمود اکرامیانقدر این کتاب به نظرم جالب آمد که ناخودآگاه سی چهل صفحه از آن را بدون اینکه قصد خواندنش را داشته باشم خواندم!

این کتاب مجموعه‌ای از اصطلاحات خیابانی است که مردم استفاده می کنند. دکتر اکرامی خود را از قید و بند اصول دستوری رها کرده و خیلی آزادانه به این مقوله پرداخته. اگر این کتاب را که قیمتش 3000 تومان است نخرید کل عمرتان برفناست! (ما که امانت گرفتیم.) چند اصطلاح خیلی جالب را برایتان می‌آورم:

آب پرتقال:لوس/ بچه ننه/ کسی که خیلی خودش را دوست دارد

آفتابه: بی‌ریخت/ بی‌ارزش/ یه‌وری/ چلاق

اسب: آدم گیج

اوچیکتیم: تغییر یافته (کوچکتیم) نهایت تحقیر خود در برابر دوست

پشکل نشان: بی‌ارزش/ بی‌مارک

تیمیز: (تمیز) عالی/ خوب

جواد: کسی که لباس دمده می‌پوشد

سننه: به تو چه ربطی دارد

فاطی کماندو: زن چادری که به بی‌حجابها گیر می‌دهد

در پایان باید به این نکته اشاره کنم که این کتاب چند فصل دارد و یکی از فصلهایش فرهنگ است و بقیه نقد و تفسیر این نوع فرهنگ (خیابانی) است. تقسیم بندیها و ریزبینی‌های دکتر اکرامی در این موارد واقعا خواندنی‌ست.

احمق ها به بهشت نمی روند

می 16, 2008 at 2:36 ب.ظ | In اجتماعی, ادبیات, بدون دسته‌بندی | 3 Comments

[خارجی، غروب، هوای کسل کننده و گرم]

اولی: مرگ حقه! همه مون بالاخره رفتنی هستیم؛ چجوری بهت بگم؟ پدرت به رحمت خدا رفت متاسفم!

دومی: [همه حالاتی که یک پدر تازه مرده بهش دست میده]

[داخلی، نیم ساعت بعد]

اولی: بابا انقدر خودتو اذیت نکن این یه دروغ سیزده بود [نیشهای تا بناگوش باز]

دومی: [با دهانی تا زانو باز] اما… اما مرتیکه احمق امروز که 20 اردیبهشته!!!

اولی: [با قیافه‌ای حق به جانب] حالا یه ماه اینور و اونور که توفیری نمیکنه! گفتم یه شوخی کنم کمی حال بیایم!

دومی: [شما بودید چیکارش میکردید؟]

(پرنده

می 7, 2008 at 11:43 ق.ظ | In ادبیات | 4 Comments
Tags: ,

//byfiles.storage.live.com/y1pZ2ATtmr7lVoKKA3ZnyIK8X4MtHL0n9r8-h7IhISHXaKIrBlhxLlZAFQK4Djp2KuwuzcHdhXSrR4” cannot be displayed, because it contains errors.

پرانتز باز

می‌نویسم پرنده

پرانتز را نمی‌بندم

بگذار پرنده آزاد باشد

شاعر: دهقان

گزیده اشعار قیصر امین پور و سهراب سپهری برای موبایل همراه با فهرست

آوریل 20, 2008 at 4:29 ب.ظ | In ادبیات, موبایل | 5 Comments
Tags: , , , , , , , , ,

کتابهای جاوا با فرمت jar در اکثر گوشی های موبایل کار میکنند و احتیاج به برنامه خاصی ندارند همینکه گوشی شما جاوا را بشناسد کافی است. کتابهای زیادی با فرمت جاوا در اینترنت پیدا می‌شود اما گزیده اشعار قیصر امین پور را خود من پیدا نکردم لذا سعی کردم آن را تهیه کنم و در اختیار دوستان قرار دهم لازم به ذکر است که بزرگترین ایرادی که کتابهای جاوا دارند این است که فهرست ندارند. برای سهولت در مرور کتابها برای آنها فهرست هم گذاشته ام. دریافت کنید و لذت ببرید حجم کتابها بسیار پایین است.

http://www.zom.ir/files/9brwi8e0rv6cnwxt5oxr.gifدانلود گزیده اشعار “قیصر امین پور” 237 کیلوبایت

http://www.zom.ir/files/9brwi8e0rv6cnwxt5oxr.gifدانلود منظومه “صدای پای آب” سهراب سپهری 233 کیلوبایت

http://www.zom.ir/files/9brwi8e0rv6cnwxt5oxr.gifدانلود منظومه “مسافر” سهراب سپهری 232 کیلوبایت

http://www.zom.ir/files/9brwi8e0rv6cnwxt5oxr.gifدانلود کتاب “حجم سبز” سهراب سپهری 234 کیلوبایت

شاهکار داستان کوتاه

آوریل 4, 2008 at 10:36 ب.ظ | In ادبیات | 3 Comments
Tags:

Information Please

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم . هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به خوبی در خاطرم مانده.ا

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هر وقت که مادرم با تلفن حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .ا

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود اطلاعات لطفآ بود ، و به همه سوالها پاسخ می داد.

ساعت درست را می دانست و شماره تلفن هر کسی را به سرعت پیدا میکرد .بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که مادرم به دیدن همسایه مان رفته بود . رفته بودم در زیر زمین و با وسایل نجاری پدرم بازی میکردم که با چکش کوبیدم روی انگشتم.

دستم خیلی درد گرفته بود ولی انگار گریه کردن فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که دلداریم بدهد .

انگشتم را کرده بودم در دهانم و همین طور که میمکیدمش دور خانه راه می رفتم . تا اینکه به راه پله رسیدم و چشمم به تلفن افتاد ! فوری رفتم و یک چهار پایه آوردم و رفتم رویش ایستادم .

تلفن را برداشتم و در دهنی تلفن که روی جعبه بالای سرم بود گفتم اطلاعات لطفآ! صدای وصل شدن آمد و بعد صدایی واضح و آرام در گوشم گفت : اطلاعات .ا

انگشتم درد گرفته …. حالا یکی بود که حرف هایم را بشنود ، اشکهایک سرازیر شد .ا

پرسید مامانت خانه نیست ؟

گفتم که هیچکس خانه نیست .ا

پرسید خونریزی داری ؟

جواب دادم : نه ، با چکش کوبیدم روی انگشتم و حالا خیلی درد دارم .ا

پرسید : دستت به جا یخی میرسد ؟

گفتم که می توانم درش را باز کنم .ا

صدا گفت : برو یک تکه یخ بردار و روی انگشتت نگه دار .ا

یک روز دیگر به اطلاعات لطفآ زنگ زدم .ا

صدایی که دیگر برایم غریبه نبود گفت : اطلاعات .ا

پرسیدم تعمیر را چطور می نویسند ؟ و او جوابم را داد .ا

بعد از آن برای همه سوالهایم با اطلاعات لطفآ تماس میگرفتم .ا

سوالهای جغرافی ام را از او می پرسیدم و او بود که به من گفت آمازون کجاست . سوالهای ریاضی و علومم را بلد بود جواب بدهد . او به من گفت که باید به قناریم که تازه از پارک گرفته بودم دانه بدهم .ا

روزی که قناری ام مرد با اطلاعات لطفآ تماس گرفتم و داستان غم انگیزش را برایش تعریف کردم . او در سکوت به من گوش کرد و بعد حرفهایی را زد که عمومآ بزرگترها برای دلداری از بچه ها می گویند . ولی من راضی نشدم . ا

پرسیدم : چرا پرنده های زیبا که خیلی هم قشنگ آواز می خوانند و خانه ها را پر از شادی میکنند عاقبتشان اینست که به یک مشت پر در گوشه قفس تبدیل میشوند ؟

فکر میکنم عمق درد و احساس مرا فهمید ، چون که گفت : عزیزم ، همیشه به خاطر داشته باش که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند و من حس کردم که حالم بهتر شد .ا

وقتی که نه ساله شدم از آن شهر کوچک رفتیم . دلم خیلی برای دوستم تنگ شد . اطلاعات لطفآ متعلق به آن جعبه چوبی قدیمی بر روی دیوار بود و من حتی به فکرم هم نمیرسید که تلفن زیبای خانه جدیدمان را امتحان کنم .ا

وقتی بزرگتر و بزرگتر می شدم ، خاطرات بچگیم را همیشه دوره میکردم . در لحظاتی از عمرم که با شک و دودلی و هراس درگیر می شدم ، یادم می آمد که در بچگی چقدر احساس امنیت می کردم .ا

احساس می کردم که اطلاعات لطفآ چقدر مهربان و صبور بود که وقت و نیرویش را صرف یک پسر بچه میکرد .ا

()()()()()()()()

سالها بعد وقتی شهرم را برای رفتن به دانشگاه ترک میکردم ، هواپیمایمان در وسط راه جایی نزدیک به شهر سابق من توقف کرد . ناخوداگاه تلفن را برداشتم و به شهر کوچکم زنگ زدم : اطلاعات لطفآ !

صدای واضح و آرامی که به خوبی میشناختمش ، پاسخ داد اطلاعات .ا

ناخوداگاه گفتم می شود بگویید تعمیر را چگونه می نویسند ؟

سکوتی طولانی حاکم شد و بعد صدای آرامش را شنیدم که می گفت : فکر می کنم تا حالا انگشتت خوب شده .ا

خندیدم و گفتم : پس خودت هستی ، می دانی آن روزها چقدر برایم مهم بودی ؟

گفت : تو هم میدانی تماسهایت چقدر برایم مهم بود ؟ هیچوقت بچه ای نداشتم و همیشه منتظر تماسهایت بودم .ا

به او گفتم که در این مدت چقدر به فکرش بودم . پرسیدم آیا می توانم هر بار که به اینجا می آیم با او تماس بگیرم .ا

گفت : لطفآ این کار را بکن ، بگو می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

()()()()()()()()

سه ماه بعد من دوباره به آن شهر رفتم .ا

یک صدای نا آشنا پاسخ داد : اطلاعات .ا

گفتم که می خواهم با ماری صحبت کنم .ا

پرسید : دوستش هستید ؟

گفتم : بله یک دوست بسیار قدیمی .ا

گفت : متاسفم ، ماری مدتی نیمه وقت کار می کرد چون سخت بیمار بود و متاسفانه یک ماه پیش درگذشت .ا

قبل از اینکه بتوانم حرفی بزنم گفت : صبر کنید ، ماری برای شما پیغامی گذاشته ، یادداشتش کرد که اگر شما زنگ زدید برایتان بخوانم ، بگذارید بخوانمش .ا

صدای خش خش کاغذی آمد و بعد صدای نا آشنا خواند : به او بگو که دنیای دیگری هم هست که می شود در آن آواز خواند … خودش منظورم را می فهمد .ا

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من نمی‌دونم این داستان مال کیه! شما می‌دونید؟

برگه‌ی بعد »

وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.