چند حکایت کوتاه از عبید زاکانی
مارس 12, 2008 at 2:55 ب.ظ | In ادبیات |ندیم بادنجان
سلطان محمود را در حالت گرسنگی بادنجان بورانی پیش آوردند، خوشش آمد، گفت: «بادنجان، طعامی است خوش.» ندیمی مدح بادنجان، فصلی پرداخت. چون سیر شد گفت: «بادنجان سخت مضر چیزی است.» ندیم باز در مضرت بادنجان، مبالغتی تمام کرد، سلطان گفت: «ای مردک! نه این زمان مدحش می گفتی؟» ندیم گفت: «من ندیم توام، نه ندیم بادنجان. مرا چیزی باید گفت که تو را خوش آید نه بادنجان را.» عبید زاکانی
****
مرغ بریان در سفره بخیل
ظریفی مرغ بریانی در سفره بخیلی دید که سه روز پی در پی بود و نمی خورد. گفت: «عمر این مرغ بعد از مرگ درازتر از عمر اوست پیش از مرگ !» عبید زاکانی
****
بهانه بقدر کفایت
یکی اسبی از دوستی به عاریت خواست، گفت: «اسب دارم اما سیاه است». گفت: «مگر اسب سیاه را سوار نشاید شد؟» گفت:«چون نخواهم داد همینقدر بهانه بس است !» عبید زاکانی
5 دیدگاه »
RSS برای دیدگاههای این نوشته. آدرس دنبالک
دیدگاهتان را بنویسید:
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.

چقدر خندیدم، چقدر نیاز داشتم به خوندن این حکایت های قدیم. از خوندن بهانه بقدر کفایت خیلی لذت بردم
با سپاس فراوان
دیدگاه با فروغ — مارس 12, 2008 #
پس جرا من سلطان نشدم؟ هان؟!
خب منم بورانی دوست دارم.
راستی فرموده بودید که چرا اسباب کشی کردم،شما رو خبر نکردم؟ دوست گلم،من در هر دو وبلاگ مطلب میذارم و اسباب کشی من بخاطر این بوده که در بعضی از شهر وبلاگ اصلیم ” گجمو ” فیلترشده،اما در خیلی شهرها هم نه!
موفق تر از همیشه باشی
دیدگاه با گجمو2 — مارس 15, 2008 #
این حکایت های قدیمی هم عالمی داره ها. گزیدهی جالبی بود.
دیدگاه با شبستان — مارس 17, 2008 #
خیلی جالبه
دیدگاه با جیگره — آوریل 15, 2008 #
حكايت بسي ناجوانمردانه زيباست!!!!!!!!!!!!!
دیدگاه با سوسمار — آگوست 23, 2008 #