بعلاوهی یک مرد چاق
فوریه 29, 2008 at 10:02 ب.ظ | In ادبیات |همینطور که توی خیابان راه میرفت، روی دیوار، کاغذی دید که بعدها کاملا زندگیش را تغییر داد. شاید اگر آن روز خیابان آنقدر شلوغ نبود و او کمی قبل از مقصدش از ماشین پیاده نمیشد هیچگاه زندگی امروزش را نداشت!
کاغذی به رنگ زرد، بسیار بینظم، کج و کوله و چروک چروک با مقدار زیادی سریش به دیوار چسبیده بود؛ یک علامت + بسیار بزرگ روی آن حک شده بود به طوریکه تمام صفحه را پر کرده بود و آن پایین با خط بسیار ریز نوشته شده بود: “شاید در جستجوی ما هستید”!!! همین! دیگر هیچ چیزی و هیچ شکلی در آن کاغذ نبود!
وقتی آن کاغذ را دیدمطمئن بود و یقین پیدا کرده بود که دقیقا در جستجوی همان است و یک احساس نا آشنا به او میگفت که باید هرطور شده کسی را که آن کاغذ را میچسباند پیدا کند. اصلا درک نمیکرد که چرا لااقل تلفنشان را ننوشته بودند!!!
از مردی که مغازه عطرفروشی داشت و بیرون ایستاده بود و بیشتر قیافهاش به قصابها میخورد پرسید که چه کسی این کاغذها را چسبانده
- یه مردِ چاقِ قدکوتاهِ کچلِ شل، اونا رو چسبونده اون هر دو سه روز یه بار میاد و یه کاغذ جدید اینجا میچسبونه!
دیگر از ناهنجاریها و تضادها و چیزهای عجیب و غریبی که میدید و میشنید داشت دیوانه میشد ولی هرطوری بود جلوی خودش را گرفت و به جای دیوانه شدن تصمیم گرفت آن مرد چاق را پیدا کند. او صبحها میرفت آنجا و کنار دیوار انتظار میکشید حتی ظهرها هم از ترس اینکه مرد چاق را از دست بدهد نهار نمیخورد. روزهای اول بسیار سخت بود ولی کمکم یاد گرفت چه کار کند. برای اینکه حوصلهاش سر نرود روزنامه میخرید و همه را میخواند حتی جدول آن را هم حل میکرد و با خودش نهار خانگی میآورد؛ آرام آرام با عطر فروش هم که همیشه بیرون مغازهاش میایستاد و او را نگاه میکرد سر صحبت را باز کرد آنها دوستان خوبی شدند. عطر فروش معتقد بود که او به جای اینکه عمرش را اینطور هدر دهد باید بزند توی خط عطر و عطرفروشی. هر وقت همدیگر را میدیدند این مکالمه بین آنها اتفاق میافتاد: ـ ببینم! بهترین بو مال کدومه؟ و عطرفروش یک هزار تومنی از دخلش بیرون میاورد، آن را محکم بو میکشید و میگفت: مال اینه! و بعد هر دو میخندیدند.
روزها همین طور میگذشت و معمای بعلاوه همینطور توی کلهاش میچرخید و خبری هم از مرد چاق نبود. یک روز وقتی یکی از گداهای آن اطراف او را چپ چپ نگاه میکرد فهمید که اصلا به سر و وضعش نمیرسد و کاملا دارد خیابانی میشود اما چیزی که به او نیرو میداد که یک روز دیگر را هم به شب برساند نیروی عجیب آن کاغذ بود و انرژی زیادی که آن بعلاوه بزرگ داشت باعث میشد پیه همه چیز را به تنش بمالد. حتی بعد از چند ماه به خودش گفت: شاید شبها بیاید! برای همین دیگر شبها هم به خانه نمیرفت!
امروز نزدیک 8 سال از آن روز میگذرد. وقتی عطر فروش داستان آن گدای بیخانمان را برایم تعریف کرد او را که چند متر آن طرف تر توی پیادهرو، روی زمین نشسته بود و مثل دیوانهها به نقطهای خیره شده بود، نگاه کردم و برقی را که در چشمانش بود حس کردم. او کاملا مطمئن بود که آن مرد چاق میآید و راز آن کاغذ را برایش میگوید و تمام زندگی از دست رفتهاش را به او پس میدهد. او یقین داشت!
۱ دیدگاه »
RSS برای دیدگاههای این نوشته. آدرس دنبالک
دیدگاهتان را بنویسید:
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.
سلام دوست عزیزم
اشاره بدون زمینه لازم به این قضیه خواننده را به فکر فرو می برد:دیگر از ناهنجاریها و تضادها و چیزهای عجیب و غریبی که میدید و میشنید داشت دیوانه میشد ولی هرطوری بود جلوی خودش را گرفت…
نا هنجاری ها… تضادها… از قهرمان داستان هیچ چیز نمی دانیم. نگاه سمبولیسم متن جذاب است اما از هم گسیختگی جاری در آن ذهن را دچار آشفتگی می کند. اشاره واضح به هشت سال در حالی که نمی دانیم این مرد دیوانه در خیابان دنبال چگونه تغییری است…
شاید در جستجوی ما هستید…
می تواند یک آگهی تبلیغاتی باشد. می تواند یک آگهی کار یا فروش خانه و یا دادن وام و غیره باشد که اطلاعات ناقص را عرضه می کند… متن خواننده را سر در گم می کند. آیا با انسان های واقعی و آگاه روبروست یا برعکس .
انسان همیشه در بدر و سرگردان ست.
گاهی خوب . گاهی بد.
دیدگاه با فروغ — مارس 6, 2008 #