اکتشافات جزئی
ژانویه 18, 2008 at 2:46 ب.ظ | In ادبیات, فرهنگي | 2 Commentsخودش را گم کرد تا پیدا شود! او معتقد است هر چقدر کوچکتر باشد، بیشتر توی چشم می زند. تازه از جهنم آزاد شده و گوشتهای پخته شده اش هنوز خوب نشده اند ولی هیچکدام از زخمهایش به اندازه داغی که خودش روی دستش گذاشته درد نمی کنند. او فکر می کرد کله اش کار می کند و خیلی باهوش است، فکر می کرد می تواند تنها باشد می تواند نترسد، مغرور نشود، دروغ نگوید، آدم خوبی باشد، زندگی کند و فرصت زندگی را به دیگران هم بدهد. فکر می کرد این مسائل مهم را خوب درک می کند، همه چیز را همانطور که باید بفهمد می فهمد، و تمام احساسات خوب را تجربه کرده است. اما... تازگیها کشف کرده: “تمام چیزهایی که فکر می کرد می داند، نمی داند و تمام چیزهایی که فکر می کرد می فهمد، نمی فهمد.” این بزرگترین و پیچیده ترین و سخت ترین کاری بود که تا آن روز انجام داده بود.
نقاشی از:pablo picasso برای دیدن نقاشیهای دیگر روی تصویر کلیک کنید.
تا کنون 2 نظر داده شده »
RSS برای دیدگاههای این نوشته. آدرس دنبالک
دیدگاهتان را بنویسید:
وبلاگ روی وردپرس.کام. | Theme: Pool by Borja Fernandez.
Entries and comments feeds.



“تمام چیزهایی که فکر می کرد می داند، نمی داند و تمام چیزهایی که فکر می کرد می فهمد، نمی فهمد.” این جمله زیادی فیلسوفانه است اگه نمی دونستم خودت نوشتی فکر میکردم از غزالی یا کانته!
واقعیت زندگی همینه، هر دانسته جدید یادآور غم نادانی های آینده است.
ممنون
Comment با کوچه باغ — ژانویه 20, 2008 #
سلام
متنش از كي بود؟خودت؟
ayyoob110: بله دوست عزیز! متنشو خودم نوشتم
Comment با photoblog — ژانویه 18, 2008 #